تبليغاتX
 lovable blog

دسته بندی آقا پسرها (خنده دار) ضد پسر

 

پسران به ۵ دسته تقسیم میشوند:

-
ظاهر زیبا و مغروری دارند اما باطنشان بر میگردد به بچه های راه اهن و مولوی
.

نه ظاهر زیبایی دارند و نه باطن زیبایی (البته پسران هیچ وقت نمی توانند
باطنی زیبا داشته باشند و حتی معنای ان را هم نمیتوانند درک کنند
.)
-ظاهر زیبایی ندارند اما باطنی زیبا ودلنشین و جذب کننده ای دارند که البته
:

گشتم نبود نگرد نیست


بعضی پسران هستند که (ببخشید ؛شرمنده ) خر به دنیا می ایند و گاو از دنیا میروند خر به دنیا می ایند چون از زندگی هیچ چی نمی فهمن و گاو از دنیا میرن چون تمام عمرشان را به خردن و خوابیدن مشغول بودن و هیچ گاه سعی نکردند که چیزی را بفهمند ( البته کار خوبی کردند چون زور بی خود می زدند
)

۵-دسته پنجم پپرانی هستند که به ظاهر پسر هستند و پسرانه رفتار می کنند اما در باطنشان دوس دارند دختر باشند که این خصلت در صحبتها و اسامی که برای خودشان در نظر می گیرند کاملآ مشخص است . به عنوان مثال
:


پیشی ملوسه 



پیشی را برای ظاهر در نظر گرفته که بگوید من سبیل دارم پس مردم اما کلمه ی
ملوسه ظاهرش را مشخص می کند چون همان طور که عزیز عزض فرمودند :
کلماتی مانند عروسکم؛ملوسکم؛خوشکلم؛نازم؛عزیزم و...... برای دختران به کار می رود
.

یه کلمه هم از زبون مادر شوهر ( 148 كلمه از مادر شوهر



برای خواندن این مطلب فوق العاده خنده دار به ادامه مطلب بروید



چه شد که خدا چنین موجوداتی افرید

در کتابی امده است که خداوند مردان را افرید برای نشان دادن قدرتش اما این
با عقل اصلآ جور در نمی اید چون مردان هیچ قدرتی ندارند مخصوصآ در برابر اسلحه ی زنانه.
اما اگر بخواهی احساسی برخورد کنی می فهمی درست است (اما مردان قدیم) چون
:


انها سبیل دارند از نوع در رفته و بلندش

ریش دارند از نوع پر پشتش

مو دارند از نوع فرفری و بلندش
هیکلی دارند بلا نسبت فیل(داداش کوچیکه و این حرفها
)


شاید همه ی اینها نشان دهنده ی قدرت باشد اما خوووووووووووب در پسران امروزی که نگاه کنی
:


نشانی از ریش و سبیل نمی بینی



ریششان را به دلیل مد سه تیغه میکنند وبه جای ان خطی میگذارند به نام خط
ریش( ان هم برای این که مردم بفهمند اینها خانوم نیستند و مثلآ اقا تشریف دارند
)


موهای فرفری هم از مد افتاده


و به جای ان از وسایلی از قبیل کلاه گیس؛ سشوار ؛ ژل و کتیرا و
...... استفاده میکنند.(البته بعضی ها برای این که نشان دهند هنرمند هستند موهای خود را تا منتها الیه شانه ها یا کمر خود بلند میکنند
.)
دیگر از ان هیکل و شکم خبری نیست چون تمامی پسران به باشگاه بدنسازی
میروند و هر کدام به جای وانت پیکان که با ان کار کنند اسبی دارند که سوارش میشوند و موهای خود را بر باد میدهند
.



زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا مکنی بنیادم




پس این بر ما واضح و مبرهن است که وجود پسران ایه و قدرت خداوندی نیست پس
این سوال بر همگان به وجود میاید که این موجودات جرا زنده هستند و همچنان
نفس میکشند؟؟؟
ایا این همآن خشم و غضب خدا نیست؟

ایا این همان عذاب الهی نیست؟
چه عذابی از این بالاتر که پسری به دختری بگوید دوست دارم؟

این همانند انی است که عزراییل به فردی لبخند بزند و بگوید عزیزم بیا بغلم
.


خبر جدید
:


طبق امار گرفته شده به نتیجه رسیده ایم که اکثر دخترانی که والدینشان
نفرینشان میکنند و به قول معروف اق والدین میشوند دچار این گونه عذابهای الهی میشوند
.


اخطار
:


به تمامی دختران توصیه میشود هر گاه به همچین موجودی برخورد کردید
میتوانید از کلمه ی « بسم الله الرحمن الرحیم »استفاده کنید چون انها میپرند
.
به امید روزی که خداوند به تمام عذابهایش خاتمه دهد و در رحمت( زیبا دختران گل عسل طلا ) خود را به روی ما بگشاید
.
امین یا رب العالمین

یه کلمه هم از زبون مادر شوهر ( 34 كلمه از مادر شوهر
)

اقایان متفکر

تا حالا اقایی رو دیدین در حال فکر کردن باشه ؟ ؟؟؟من که هر وقت دیدم این قدر خندیدیم که انگار خنده دار ترین جک دنیا را برام گفتن
.
بعضی از اقایون وقتی فکر میکنن با سبیلهاشون ور میرن و اونها را میکنن
طوری که وقتی فکرشون تموم شد و خواستن راه برن میبینن تعادلشون به هم میخوره
.
بعضی از اقایون وقتی می خوان فکر کنن دستشون رو میگیرن به دو طرف صورتشون
وهی دستاشون رو بالا پایین میکنن مثل این که دارن صورتشونو میشورن طوریکه وقتی فکرشون تموم میشه صورتشون پوست انداخته وباید ۱۰۰۰۰ تا پماد خرجش کنن
.
بعضی از اقایون وقتی فکر میکنن تا منتها الیه انگشتانشان را داخل بینی فرو
کرده و میچرخانند طوری که اشغالهای بینی که سهله؛مایه ی برون مغزی و درون مغزی هم میاد بیرون
.
بعضی از اقایون وقتی فکر میکنن بدنشان به خارش میافتد از نوک انگشتان پا
تا فرق سرشان که شپشها کیلو کیلو از ان میپرند بیرون.خلاصه اینکه کوره های روی پوستشون کنده میشن
.

خلاصه اقایون با فکر کردناشون کارای خنده دار دیگه ای هم هست که انجام میدن اما چون میترسم روده تون از خنده بترکه فعلآ نمیگم
.

فواید فکری در اقایان:به پوست اندازی ونظافتشان کمک میکند. در روحیه و
اخلاقشان بسیار موثر است باعث ساکت شدن انها میشود برای اصلاح صورتشان مفید است
.

نتیجه گیری اخلاقی:هر وقت احساس کردید مردی احتیاج به نظافت عمومی دارد به او سوژه ای برای فکر کردن بدهید
.
استدلال ثابت شده این قضیه
:
اقایان زیاد فکر میکنن اما هیچ وقت نتیجه نمی گیرند از فکرشان
.
اقایان حرف زیاد میزنند ولی اهل عمل نیستند هیچ کدامشان
.

یه کلمه هم از زبون مادر شوهر ( 13 كلمه از مادر شوهر
)

اعتماد به نفس کاذب در پسران

این یک بیماری مسری در پسران است . اگر برادر و یا دوست پسر و یا پسر شما
این بیماری را بگیرد یقین بدانید که در عرض کمتر از یک هفته کل پسران محل را مبتلا میکند پس برای جلوگیری از این بیماری اگر کسی را مشاهده کردید که مبتلا است حتمآ او را قرنطینه کنید

 منبع     ...                http://123sms/


 

نوشته شده توسط yasamin در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


                       تقدیم به انکه افتاب مهرش در اسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد                      

 

 

 

 

یاد اون شب که نگاهم با نگاهت گره خوردش      ارزوی  با تو بودن هستیمو ازمن ربودش       

 

وقتی که تورو میدیدم دلم هری می ریختش       تو یه چیز دیگه بودی اینو دلم می گفتش       

                                 

دعام تو زندگی این بود همیشه تو بیای پیشم بگی یاسمین بی تو نمیشه                        

                    

یه روز اومدی گفتی یاسمین عاشقتم تو با گفتن این حرف خط زدی رو حسرتم               

 

بعد از اون من تو رو داشتم تو زندگی غمی نداشتم شاید با زخم زبونات کمکی دلخوری داشتم     

 

این دوستی ما مدتی ادامه داشت                                       

 

که غرورت رو دلم یه زخم تازه جا گذاشت                                 

 

اره                                     

 

با اون همه خاطره تنهام گذاشتی   دیگه فهمیده بودم که اصلا دوسم نداشتی                    

                   

همش میگفتم به خودم  عشقت تو رو تنها گذاشت                                

 

یاسمین خاک تو سرت اون اصلا دوست نداشت                                  

 

               روزایی جداییمون از تنهایی خسته شدم     دیگه از دوری تو داشتم دیوونه می شدم              

 

حتی  کسی نبود باهاش دردودل کنم      تا با کمکاش عشقتو زیر گل کنم                     

 

      به هر حا ل اون روزای خاکستری  سخت  گذشت   زندگی بدون تو برا من خیلی بد گذشت          

 

    با اون همه نامردی هات من به تو وابسته بودم    دریچه قلبمو رو به همه بسته بودم             

         

 یادمه  فکر می کردم تو منو از یا د بردی نمیدونسم که تو هم از دوری من داشتی میمردی              

                 

تا این که تو یه شب مهتابی نگاهمون گره خوردش دلمون طاقت نیاورد غرورمون کم اورد          

 

بعد از اون شب قول دادیم همیشه با هم باشیم تا زمون مرگمون عاشق همدیگه باشیم                 

 

 

              

    این شعر و از جایی بر نداشتم   یکی از دوستام گفته                            


 

نوشته شده توسط yasamin در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت


سلام

نمیدونم چی بنویسم  

 دیگه خبر ازش ندارم (از love me اگه love me  رو بخونید میدونید کی رو میگم)

من که بیکار نیستم هی برم کافی نت

اونایی رو هم که نوشتم رفتم کافی نت فکر نکنید تو یه هفته بوده نه تو چند ماه بود که براتون خلاصه نوشتم

فعلا بای تا اپ بعدی


 

نوشته شده توسط yasamin در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


اونی که دوسش داری...

اونی که دوسش داری بهش نگو دوسش داری میره و تنهات میزاره

اگه باور نداری بهش بگو دوسش داری میره رو دلت پا میزاره

اره میدونم عاشقشی         عاشق اون نگاهش       

اره میدونم در به دری تا ببینیش باز دوباره منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تاپای جون

عشقمو فریاد زدمو در به دری شدم نگو

رفتشو تنهام بذاره روی دلم پا بذاره

عشق منو سوزوند و رفت

رفت و با دیگری نشست

 

 

 


 

نوشته شده توسط yasamin در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت


love me

سلام دوستان من میخوام کمی از خودم بنویسم یعنی خاطرات واحساساتمو  اخه تو دلم یه غوغایی شده و من با نوشتن میخوام کمی خودمو اروم کنم

 

 

 

 

چند وقته از یکی خیلی خوشم اومده نمیدونم اسم این احساسو میشه عشق گذاشت یا نه الانم همون حسو دارم نمیدونم چه جوری این احساسو توصیف کنم خلاصه اینکه یه احساس خاصی بهش دارم چهارشنبه ساعت 8:30 یا همین حدودا داشتیم من ودوستم هانیه از کلاس زبان می رفتیم خونه که هانیه گفت بریم کافی نت وقتی از پله ها بالا میرفتیم یهو دیدم اون تو کافی نته داره با منشیه حرف میزنه

قبلا هم چند بار اونو تو کافی نت یا جلو در کافی نت دیده بودم اولین بار که اونو دیدم فکر میکنم زمستون بود و منو هانیه رفته بودیم کافی نت واسه اینکه هانیه  تحقیق سفارش بده و اون رو صندلی نشسته بود ودستشم تو گچ بود نمیدونم چی  شده بود اون اغاز علاقه من به اون بود ولی اون موقع هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم فقط ازش خوشم اومده بود اخه خیلی با نمکه قیافش فردای اون روز رفتیم تحقیق رو بگیریم ولی هر چقدر نگاه کردم تو کافی نت نبود(فکر میکنم که اون با صاحب کافی نت یا منشیش یه نسبتی داره) چند روز گذشت یه روز منو سحر که داشتیم میرفتیم خونه از جلوی کافی نت رد شدیم که من اونو دیدم در ضمن اون موقع هانیه از احساس من به اون خبر نداشت

وقتی نگاش کردم دیدم داره نگام می کنه که من سریع برگشتم کمی که جلو رفتیمم هانیه گفت بر گردیم خواهرم زنگ زد گفت با اون بریم خونه و ما برگشتیم پیش خواهر و دختر خاله ش اونجا یه پسره به هانیه گفت  منو صدا کنه هانیه گفت اون پسره با تو کار داره  برگشتم داشت میخندید ویه چیز بهم گفت و اشاره داد  که منظورش شماره بود و من برگشتم هانیه گفت ازش شماره بگیری من میدونم با تو اخه ... نمیخوام به  پسره مردم بگم زشت

 اون قدرام زشت نبود

من به هانیه گفتم حالا کی میخواست ازش شماره بگیره بعد خواهر و دختر خاله هانیه داشتن میرفتن که هانیه گفت ما خودمون میایم

ما رفتیم و اون پسره دنبالمون اومد که من محلش نذاشتم و رفت دیگه میخواستیم بریم خونه که من به هانیه گفتم که من به هانیه گفتم از طرف کافی نت بریم و اون گفت نه  ولی بالاخره راضی شد هنوزم هانیه نمیدونست چرا میگم از اون طرف بریم هانیه گفت مگه کسی اون طرف هست که میگی از اون طرف بریم گفتم نه همینطوری میگم

وقتی به اونجا رسیدیم اون نبود

یه روزم تو کوچه مدرسه دیده بودمش که اون منو ندید شایدم دید نگاه نکرد

چند وقت بعد منوهانیه نزدیک خونمون بودیمیعنی اون طرف خیابون چند تا کوچه رو که میگذشتیم خونمون بود خلاصه وقتی میخواستیم بریم اون طرف دیدم جلو مونه به هانیه گفتم اون پسره تو کافی نت که هانیه اسم کافی نت بلند گفت و اون برگشت یه نیم نگاه کردو رفت اون ورخیابون کوچا اولی

من به هانیه گفتم حتما خونشون اونجاست ولی چطور تا حالا ما اونو اینجا ندیدیم چند روز بعدم اونو دیدم ولی اون منو ندید سرش تو گوشیش بود و هندز فری تو گوشش هانیه گفت با مزه اس قیافه اش که من گفتم اره من خیلی ازش خوشم میاد که هانیه فهمید من دوسش دارم (من فقط واسه قیافش ازش خوشم نمیاد چجوری بگم واستون اون طرز نگاش یه احساس خاصی تو صورتشه نمیدونم چجوری واستون بگم هر جور بگم نمیفهمید منظورمو)

 

خوب مثل اینکه داشتم میگفتم ما سر پله بودیم و اون تو کافی نت بود که موضوع رفت سر سر دیدار اولم با اون

خوب داشتم میگفتم سر پله بودیم و اون تو کافی نت که اون اومد جلوی در یه نگاه کرد که هانیه دیدتش وگفت ااااا عشقت نمیدونم شنید یا نه و از جلوی در رفت کنار وقتی رفتیمم تو اون منشیه که اینقدر اونجا رفته بودیم ما رو می شناخت گفت سیستم میخواید گفتم بله بعد گفت فقط ما 10 دقیقه هستیم که من فکر کردم میگه 10 دقیقه باید بمونید و من سرمو تکون دادم  تموم این مدت اون داشت ما رو نگاه می کرد  و من حتی بر نگشتم  اون کنار من واستاده بود ولی من نگاشم نکردم  نمیدونم اون منو داشت نگاه می کرد یا هانیه رو بعد منشیه گفت فامیلیتون و من فامیلیمو گفتم گفت بله( نشنید) دوباره گفتم و اون همینطوری داشت نگاه می کردو ا رفتیم حالا مگه ایدیم باز میشهه دیگه بیخیال شدیم و اومدیم بیرون و پولو حساب کردم ولی نمیدونم اون کجا بود خلاصه اینکه یه احساس خاصی بهش دارم خدا کنه اونم منو دوست داشته باشه من نه میدونم اسمش چیه و نه هیچی ولی او فامیلیمو فهمید من حتی تا حالا صداشو نشنیدم چهارشنبه وقتی ما سر پله بودیم داشت با منشیه حرف میزد ولی ما که رفتیم تو ساکت شد اون به منشیه شباهت داشت میگم شاید مادرشه

 


 

نوشته شده توسط yasamin در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


داستان سعید و نازنین

قسمت دوم( داستان نازنین وسعید)

 

نازنین و سعید با هم خوش بودن و همینطوری می گذشت که کم کم نازنین دید رفتار سعید با اون فرق کرده ولی بازم نازنین دوسش داشت و براش رفتار اون مهم نبود یه روز سعید به نازنین زنگ زد و گفت دیگه منو فراموش کن نازنین گفت چرا؟ سعید گفت دوست دختر قبلیم دیشب منو تو پارتی دید و دوباره با هم دوست شدیم نازنین از بس که سعید رو دوست داشت خیلی ازش خواهش کرد و گریه کرد ولی سعید توجه ای نکرد وگوشی رو قطع کرد تو همون میون دوست نازنین اومد خونشون و وقتی ماجرا رو فهمید گفت اون لیاقت تو رو نداره بیخیالش شو ولی نازنین توجه ای به حرفاش نداشت از اون طرفم مادر نازنین گفت نازنین بهش زنگ بزن هر چه قدر دوست نازنین به نازنین و مادرش گفت اون ارزششو نداره هر روز با یکیه ونازنین رو دوست نداره اونا گوش نکردن و نازنین زنگ زد و کلی خواهش کرد تا سعید راضی شد ولی گفت من همینم میخوای بخواه نمیخوای هم مجبور نیستی من یکی رو میخوام واسه عشق وحال و...(منظور رو که گرفتید  س....) که تو اینجوری نیستی ومن به شرطی با تو میمونم که با اون حالمو بکنم نازنینم به ناچار قبول کرد چون خیلی دوسش داشت همینطوری گذشت سعید با اون دوست دخترش بهم زد ولی تو پارتی و... حالشو میکرد

رفتار سعید گاهی اوقات خوب بود و گاهی اوقات بد ولی نازنین دیگه براش فرقی نداشت یه روز نازنین با سعید قرار داشت که نازنین تو راه که تنها بود یه پسره با ماشین جلوش نگه داشت ولی نازنین سوار نشد همون طوری که اون پسره دنبالش می اومد یه دفعه سعید اومد و با اون پسره دعوا گرفت و به نازنین گفت من از دور داشتم نگات می کردم و بهش گفت اگه میخوای باکسی دوست شی واسم مهم نیست چون من اصلا تو رو دوست ندارم و رفت

چند روز بعدم به گوش سعید رسید که نازنین خود کشی کرده و سعید فهمید که نازنین چقدر دوسش داشت  ولی دیگه پشیمونی سودی نداشت همینطور که داشت فکر می کرد مادر نازنین زنگ زد و گفت اینکه نازنین خود کشی کرده درسته ولی زنده ست

اینم قسمت اولش بود واسه کسایی که نخوندن

                                داستان >>>>>سعید و نازنین(قسمت اول)

 

نازنین و سعید توی دو شهر مختلف زندگی میکردند ولی زیاد از هم دور نبودن سعید تو تهران بود و نازنین شمال.تازنین 17 سالش بود وسعید 20.  بیشتر فامیلای سعید تو شهری بودن که نازنین زندگی می کرد یه روزسعید با مامانش میره شمال که با نازنین اشنا میشه و باهم دوست میشن اولاش نازنین زیاد بهش توجه نمی کرد و دوسشم نداشت ولی سعید خیلی نازنینو دوست داشت و هفته ای دو سه روزشو تو شمال بود وبا ماشینش با نازنین میرفتن میگشتن مادر نازنین می دونست با سعید دوسته مادر سعیدم میدونست . نازنین سعید رو واسه ازدواج نمیخواست ولی سعید همیشه حرف از ازدواج میزد و نازنینم  به خاطر دل خوش کردن اون نمیگفت که نمیخواد باهاش ازدواج کنه.مادر نازنینم  میدونست که نازنین فقط با سعید  دوست و هدفش ازدواج نیست.

(مادر نازنین خیلی پایه بوده ها) بعضی وقتا که سعید ماشینشو نمیاورد مادر نازنین با ماشینش اونا رو میگردوند.

یه روز که سعید تهران بود وداشت با نازنین تلفنی صحبت می کرد به نازنین میگه که با چند نفر قبلا ...داشته(منظورم رو فکر کنم خودتون گرفتید) نازنین میگه چی؟؟!!؟!؟!

سعید گفت خوب مگه چی گفتم؟بده دارم راستشو بهت میگم ؟!!!!!نازنین چیزی نگفت و امید وار بود دیگه اون کارو نکنه.سعید تو نمایشگاه باباش کار میکرد چند روز که تعطیل بود اومد شمال و با نازنین رفت کوه (مامان نازنین از همه چیز اطلاع داشت یعنی نازنین همه چیزو به مامانش میگفت خیلی با مامانش راحت بود)

دو تایی رفتن کوه . سعید و نازنین هر دو خوشگل بودن .

سعید پسر تیکه ای بود از اونجایی که بعضی از دخترا تا یه پسر خوشگل و جیگر میبینن میخوان هر جور شده باهاش دوست شن و براشون غرور و شخصیتشون مهم نیست

یه دختره که با دوستاش  نزدیک سعید اینا بود وقتی سعید رو میبینه بهش چشمک میزنه و بهش اشاره میده

البته اگه سعید نگاش نمی کرد و شیطونی نمیکرد که ...........بگذریم

نازنین کار اون دختره رو میبینه و با دختره دعوا میگیره وسعید میره جلو نازنینو میکشه کنار و بهش میگه ول کن حالا یه چیزی گفت بیخیال نازنین میگه تو خجالت نمیکشی اخه جلوی منم دست بر نمیداری از این کارا

سعید نازنینو یه بوس می کنه و میگه عزیزم من که کاری نکردم خودش کرم داشت  حالا هم که چیزی نشده تو خودتو ناراحت نکن.نازنین دیگه بیخیال میشه .

سعید از بس برای نازنین وسایل(چیپس و .............................) میگیره و هدیه میخوره وقتی داشتن با ماشین میرفتن سمت خونه نازنین اینا حال نازنین بد میشه و سعید نازنینو میبره دکتر.

اونجا وقتی دکتر اونو معاینه کرد وداشت دارو مینوشت در حالی که نازنین رو تخت خوابیده بود سعید میره پیشش و میگه الهی بمیرم رنگ و روت چقدر زرد شده  و جلوی دکتر بوسش میکنه

وبعد نازنینو میرسونه خونه وخودشم یه کم خونه نازنین اینا میمونه و قبل از اومدن پدر نازنین از نازنین و مادرش خداحافظی میکنه و میره تهران.

چند روز بعد نازنین میخواست بره لباس بگیره وقتی سعید زنگ میزنه  به نازنین میگه نباید بری(غیرتی بازی در میاره) واستا تا خودم بیام با هم بریم نازنینم میگه نه همین امروز میخوام برم (اینم لجبازی می کنه)

اون مگه نرو این میگه میرم .........................یهو سعید داد میزنه میگه مگه من با تو نیستم؟!؟!؟!؟!

جوری داد زد که نازنین جرات نکرد حرفی بزنه کمی هر دوتاشون ساکت موندن وسعید که از رفتارش پشیمون شده بود گفت نازنین جون  عزیزه دلم  قربونت برم ببخشید اخه به خاطر خودمون میگم

اگه تو یهو شیطونی کنی و ...........................

اون وقت من چی کار کنم؟ من بدون تو حتی یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم.

نازنین گفت نخیر من مثل تو نیستم    تو خوت رو نمیگی    تو حتی اون روز جلوی چشم من از شیطنتت دست بر نداشتی . سعید گفت نازنین من درسته که  شیطونم ولی من تو رو میخوام و به هیچ کس جز تو فکر نمی کنم من فقط اون کا را رو واسه سرگرمی و تفریح می کنم و هیچ کدوم از اون دخترا رو از روی عشق و دوست داشتن نمیخوام من فقط تو رو میخوام تو تمام زندگی منی.

حالا هم اگه تو میخوای باشه برو فقط به من قول بده شیطونی نکنی اصلا با مامانت برو مغازه ی دوستم

اونجا بگیر منم الان زنگ میزنم میگم بهش .

نازنین رفت اونجا و اونا خیلی تحویلش گرفتن وقتی که داشت حساب می کرد اون پسره گفت نه سعید به من گفته

از شما پول نگیرم و هرچقدر نازنین اصرار کرد گفت نه شما برید من با سعید حساب میکنم من اگه از شما پول بگیرم سعید حسابمو میرسه.

سعید خیلی وقت بود که نیومده بود پیش نازنین و تلفنی با هم حرف میزدن یعنی نمی تونست بیاد وقت نداشت.

یه روز نازنین از صبح تا شب جواب تلفن های سعید رو نداد شب که دوباره سعید زنگ زد دید جواب نمی ده

زنگ زد به مادر نازنین و نازنین قبلش به مامانش یاد داده بود که به سعید بگه حال نازنین خوب نیست و بیمارستانه وقتی سعید شنید که حال نازنین خوب نیست پشت تلفن گریه کرد و به مامان نازنین گفت راستشو بگو نازنین چش شده؟مامان نازنین گفت هیچی فشارش افتاده بود .

اخرشب سعید دوباره به نازنین زنگ زد این دفعه نازنین جواب داد سعید با گریه گفت نازنین چی شده ؟ نازنین گفت هیچی یه کم حالم بد بود بعد از کمی حرف زدن سعید گفت منو گیر اوردی تو که داری مثل بلبل حرف میزنی

مگه حالت بد نبود؟ نازنین گفت چرا ولی الان بهترم .

اون روزشونم این طوری گذشت.

 

 


 

نوشته شده توسط yasamin در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت


Warning: filemtime(): Stat failed for /web/xm.com/slave/stats/locks/ex_d78bd40e5eed28de37cee888155fe170 (errno=2 - No such file or directory) in /web/xm.com/slave/stats/_functions.php on line 266 report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ